تبليغاتX
دو چشم من

دو چشم من

این دو، چشمهای من هستند. دوست دارم همیشه روشن باشند و تمام زیبائی هایی را که دیده ام، بهتر ببینند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

دو هوو!!!

هستی بزرگ شده و به قول مادرش یک هوو که روز به روز بزرگ تر میشه و در دلبری هاش حرفه ای تر. تا سر مامانشو شلوغ می بینه، تلفونو بر می داره و زنگ می زنه و قربون صدقه باباش می ره. وقت آمد و شد باباشو چک می کنه! آماده دم در می ایسته تا اولین نفری باشه که می پره تو بغل بابایی، دیروز متوجه شدم که به بردیا باج و خراج میده تا وقتی من می رسم هم خودش نیاد جلو، هم مامانشو مشغول کنه. در مقابل دعواهای مالی بین دو طرف همیشه درگیر خونه، طرفدار باباشه. وای به حال بابای بیچاره که کادوی تک بخره، تا صبح باید صدای های های گریه های دخترشو بشنوه و هی پاچه خواری کنه. بابایی باید وقت زیادی رو صرف شنیدن آنچه که در امروز گذشت، هستی خانوم بکنه. نکات جالب و با حال یک دختر ۱۰-۱۱ ساله رو که می دونید؟ هی باید متعجب شوم و سوال از خودم در وکنم. اسم تک تک همکلاسی ها و آبا و اجداد و همسایه همکلاسیهاشو از حفظم. بماند که اون یکی هوو هم دردسر های این یکی هوو را کمابیش در چرخه تولید دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  |