تبليغاتX
دو چشم من

دو چشم من

این دو، چشمهای من هستند. دوست دارم همیشه روشن باشند و تمام زیبائی هایی را که دیده ام، بهتر ببینند

فردای بابا

امشب که داشتم وب لاگ بابای فردا رو می خوندم، به یاد تولد هستی و بردیا افتادم. اگه این وب لاگو بخونید، حال و روز تمام باباهای فردا و دیروز و امروزو حس می کنید. حال و روز تمام باباهایی که با بیم و امید، منتظر دیدن فرزندانشون هستند. حال و روز باباهایی که منتظر دیدن سلامتی همسرانشان هستند. حال و روز باباهایی که فرزندان سالم و دوست داشتنی خود را در آغوش همسر خندان خود می بیند. امیدوارم که همه باباهای فردا به فردا برسند و همه فرداهای بابا، دلنشین و پرنشاط باشند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

زندگی

اول دی ماه تعمیرات اساسی واحد BD/SR پتروشیمی بندر امام شروع می شود و ما هم قرارداد ساخت مخازن آن را داریم که روزی 16 ساعت کارگاه ساخت ما فعال است و در این گیر و دار فرصت زیادی برای با بچه ها بودن را ندارم. بماند ساعت 9 شب که به خانه برمی گردم ، سر راه باید ساندویچ مورد علاقه بردیا را بخرم و به محض رسیدن هم باید تکالیف فوق برنامه ام رو، ببخشید تکالیف هستی را انجام دهم. از بزرگ کردن نقشه استان های ایران با مراکز فنی و صنعتی گرفته تا شعارهای بهداشتی هفته. زندگیه دیگه، کاریش نمیشه کرد. فردا هم جشن قرآن مهد آقا بردیاست. دو پاش رو کرده تو یه کفش که فردا باید به مهد بیایی. البته دلیل اصلی را فکر نکنید حضور بابائیه!!! بلکه چون این آقا عادت داره بعضی از لباساشو حتما مثل من و همراه من بپوشه که یکی از اونا هم کت و شلوارشه، بنده هم باید فردا کت و شلوار پوشیده و همراش به مهد برم تا او هم کت و شلوارش رو بپوشه!!!!!
راستی، هستی هم ممنوع القلم شده!! خانم پهلوانی پیام داده که چون این وبلاگ داری خانم باعث پخش و پلا شدن هوش و حواسش شده، تا اطلاع ثانی حق سرک کشیدن به اینترنت را ندارد. یکی دو روز هست که هستی مثل نفر اول کنکور، مشغول جزوه خوانی و حل مسئله و .... هست. خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

زن خونه

بردیا : مامان گشنمه

مامان : داریوش، دستم گیره، براش غذا بکش

من : چشم قربان و به طرف آشپزخونه جاری می شوم.

بردیا : مامان این یعنی چه؟ مگه بابا زن خونه ست؟؟؟!!!

من :

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

فرشته مهربان

مامان : بردیا زود صبحانه بخور و آماده شو بری مهد

بردیا : مامان

مامان : بله عزیز دلم

بردیا : من خواب فرشته مهربونو دیدم

مامان : الهی من فدای این پسر گلم که فرشته مهربونو تو خواب دیده، بشم. خوش تیپ من فرشته مهربون چیزی هم بهت گفت؟

بردیا : آره

مامان : چی گفت؟

بردیا : گفت: اگه امروز بری مهد، ناخوش میشی حالت بهم می خوره

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 6 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

کم شدن شر هستی

اگه خدا بخواد، شر هستی از سر ما کم شد. یک فقره وبلاگ براش راه انداختیم و فرستادیمیش اونجا. کم کم داشت صاحب این وبلاگ کهنه ما می شد. چقدر هم از خودش تمجید و تعریف در وکرده. به امید کم شدن شرش و رفتن خونه شوهرش تا اینقده مثل پلیس مامور کنترل من و مامانش نباشه. راستی آدرس وبلاگ هستی: hasti-rasti.blogfa.com

محض رضای خدا به وبلاگش سر زده و نظر بدین و گر نه دوباره سر و کله اش پیدا میشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

اینهم مطلبی از بردیا

بردیاتک/.جچگحخ۰ حمنهخهنه دوبطسشصض۲بردیامکحننتتتلف۵۴۳ ۲۱
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

هستی هستی

دیروز که هستی اولین نوشته خودشو آماده درج در وبلاگ می کرد از او خواستم که یک عنوان برای آن انتخاب کند.

گفت: می نویسم , هستی من.

گفتم: بابا جونی این مطلبو که من ننوشتم, تو نوشتی!!!

گفت: خوب, باشه, مگه فقط تو هستی داری و من هستی تو ام؟؟؟!!!!

گفتم : خوب ای که الان گفتی, یععنی چه؟؟

گفت : منم هستی دارم و تو هستی منی, حالا برای اینکه بقیه هم اشتباه نکنند یک بابا داریوش به آن اضافه می کنم.

و من هاج و واج ماندم. داره بزرگ میشه, نه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

تنها هستی من بابا داریوش

 

با سلام

 

اول از همه می خواهم از پدر مهربانم تشکر کنم و یک ماچ گنده برای او بفرستم که از صبح تا شب کار میکند تا شکمم سیر باشد و چیزی کم و کسری نداشته باشم و برایم وسایل مدرسه تهیه می کند.

این پیامی است که من درمورد بابای خودم مینویسم آیا همه ی پدرها این گونه هستند؟

اخلاق پدرم را یک به یک برای شما می گویم:

  1. مهربان و خوش قلب
  2. درک احساسات من
  3. بازی کردن با من
  4. داشتن عشق وعلاقه به من
  5. درس دادن 
  6. فراهم کردن وسایل 
  7. بردن هر شب به گردش وتفریح 
  8. بردن پنجشنبه هابه دیلم و آبادان
  9. تربیت کردن من

 این خصوصیات یک پدر مهربان مانند بابا داریوش من است. برای بابام یک شعر عشقولانه از خودم دروکردم گوش وکنید

    بین این همه بوا کی بهتر از همه بید؟ بوا داریوش

                                           بین این همه موآ کی بهتر از همه بید؟ مامان من

                                                                                      هستی راستی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 11 قبل از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

دایره

دیروز رئیس بنده, قصد تغییر چیدمان پذیرایی را فرمودند و بدون توجه به ضجه های من که سرشار از خستگی بود, عملیات اجرائی را آغاز نمودند.

گفتم: مگه چیدمان فعلی چه عیبی داره؟ بابای من, این مبل و وسایل سنگینند. رحم کن!!!!

فرمودند: می خوام دایره بچینم. در این بین آقا بردیا, پریدند و گفتند که : منم کمک می کنم.

کمبود همین بود که خدا را شکر, برطرف شد. بعد از جابجایی تلویزیون با تمام متعلقات فراوان پیرامونی و جابجایی چندین باره مبل های سه و دو تک نفره و به کول کشیدن درختچه های مصیبت, بالاخره تاج سر بنده, دستی به کمر زده و لبخند رضایت صادر فرمودند. الحمدلله. حالت برنده بنز بانک تجارت را داشتم که آقا بردیا, نشئگی این مفلس را برید و گفت: مامان این دایره ست؟ نه این دایره ست؟ این که نیم دایره هم نیست!!! فردا بیا مهد, تا خانم شاهینی بهت دایره رو یاد بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 4 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

هزاری و پانصدی

چند روز پیش سایت جناب آقای اروند درویش را می دیدم. مطلبی در مورد پول و اسکناس و کیف آمده بود, که البته آقا محمد طبق معمول به زیبایی و ظرافت مطلب را نگاشته بودند. با خواندن ان مطلب به یاد هستی و انتخاب پول او افتادم. پیشتر که حقوق بگیر بودم, پس از دریافت حقوق, مثل بچه آدم, ضمن تحویل کل درآمد ماهانه با مراسمی ویژه, همراه با تعظیم های فراوان به جناب رئیس, با کسب اجازه از او, حق اولاد را نیز به هستی خانم تحویل می دادم. یکبار که فکر کنم حوالی 5/2 تا 3 سالگی هستی بود, دو اسکناس هزار تومانی و پانصد تومانی کنار هم گذاشتم و از او خواستم که یکی از ان ها را بردارد. انتظار هم داشتم که هستی به دلیل قرمز بودن پانصد تومانی آن را بردارد ولی در کمال تعجب من و مامانش, هزار تومانی را برداشت. می دانید چگونه؟ هزاری و پانصدی را روی هم گذاشت و هزاری رو که بزرگتر بود, برداشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  |