این دو، چشمهای من هستند. دوست دارم همیشه روشن باشند و تمام زیبائی هایی را که دیده ام، بهتر ببینند
مامان : داریوش، دستم گیره، براش غذا بکش
من : چشم قربان و به طرف آشپزخونه جاری می شوم.
بردیا : مامان این یعنی چه؟
مگه بابا زن خونه ست؟؟؟!!!
من : ![]()
بردیا : مامان ![]()
مامان : بله عزیز دلم
بردیا : من خواب فرشته مهربونو دیدم![]()
مامان : الهی من فدای این پسر گلم که فرشته مهربونو تو خواب دیده، بشم. خوش تیپ من فرشته مهربون چیزی هم بهت گفت؟
بردیا : آره![]()
مامان : چی گفت؟
بردیا : گفت: اگه امروز بری مهد، ناخوش میشی حالت بهم می خوره![]()
محض رضای خدا به وبلاگش سر زده و نظر بدین و گر نه دوباره سر و کله اش پیدا میشه.
دیروز که هستی اولین نوشته خودشو آماده درج در وبلاگ می کرد از او خواستم که یک عنوان برای آن انتخاب کند.
گفت: می نویسم , هستی من.
گفتم: بابا جونی این مطلبو که من ننوشتم, تو نوشتی!!!
گفت: خوب, باشه, مگه فقط تو هستی داری و من هستی تو ام؟؟؟!!!!
گفتم : خوب ای که الان گفتی, یععنی چه؟؟
گفت : منم هستی دارم و تو هستی منی, حالا برای اینکه بقیه هم اشتباه نکنند یک بابا داریوش به آن اضافه می کنم.
و من هاج و واج ماندم. داره بزرگ میشه, نه؟؟؟؟؟
با سلام
اول از همه می خواهم از پدر مهربانم تشکر کنم و یک ماچ گنده برای او بفرستم که از صبح تا شب کار میکند تا شکمم سیر باشد و چیزی کم و کسری نداشته باشم و برایم وسایل مدرسه تهیه می کند.
این پیامی است که من درمورد بابای خودم مینویسم آیا همه ی پدرها این گونه هستند؟
اخلاق پدرم را یک به یک برای شما می گویم:
این خصوصیات یک پدر مهربان مانند بابا داریوش من است. برای بابام یک شعر عشقولانه از خودم دروکردم گوش وکنید
بین این همه بوا کی بهتر از همه بید؟ بوا داریوش
بین این همه موآ کی بهتر از همه بید؟ مامان من
هستی راستی
دیروز رئیس بنده, قصد تغییر چیدمان پذیرایی را فرمودند و بدون توجه به ضجه های من که سرشار از خستگی بود, عملیات اجرائی را آغاز نمودند.
گفتم: مگه چیدمان فعلی چه عیبی داره؟ بابای من, این مبل و وسایل سنگینند. رحم کن!!!!
فرمودند: می خوام دایره بچینم. در این بین آقا بردیا, پریدند و گفتند که : منم کمک می کنم.
کمبود همین بود که خدا را شکر, برطرف شد. بعد از جابجایی تلویزیون با تمام متعلقات فراوان پیرامونی و جابجایی چندین باره مبل های سه و دو تک نفره و به کول کشیدن درختچه های مصیبت, بالاخره تاج سر بنده, دستی به کمر زده و لبخند رضایت صادر فرمودند. الحمدلله. حالت برنده بنز بانک تجارت را داشتم که آقا بردیا, نشئگی این مفلس را برید و گفت: مامان این دایره ست؟ نه این دایره ست؟ این که نیم دایره هم نیست!!! فردا بیا مهد, تا خانم شاهینی بهت دایره رو یاد بده.
چند روز پیش سایت جناب آقای اروند درویش را می دیدم. مطلبی در مورد پول و اسکناس و کیف آمده بود, که البته آقا محمد طبق معمول به زیبایی و ظرافت مطلب را نگاشته بودند. با خواندن ان مطلب به یاد هستی و انتخاب پول او افتادم. پیشتر که حقوق بگیر بودم, پس از دریافت حقوق, مثل بچه آدم, ضمن تحویل کل درآمد ماهانه با مراسمی ویژه, همراه با تعظیم های فراوان به جناب رئیس, با کسب اجازه از او, حق اولاد را نیز به هستی خانم تحویل می دادم. یکبار که فکر کنم حوالی 5/2 تا 3 سالگی هستی بود, دو اسکناس هزار تومانی و پانصد تومانی کنار هم گذاشتم و از او خواستم که یکی از ان ها را بردارد. انتظار هم داشتم که هستی به دلیل قرمز بودن پانصد تومانی آن را بردارد ولی در کمال تعجب من و مامانش, هزار تومانی را برداشت. می دانید چگونه؟ هزاری و پانصدی را روی هم گذاشت و هزاری رو که بزرگتر بود, برداشت.