تبليغاتX
دو چشم من

دو چشم من

این دو، چشمهای من هستند. دوست دارم همیشه روشن باشند و تمام زیبائی هایی را که دیده ام، بهتر ببینند

استاد شجریان و فرزندش

شاید ده ها بار فیلم کنسرت بم استاد شجریان را دیده ام، یکی از دلایلش مسحور کننده بودن کار استاد و گروهش می باشد ولی از دلایل اصلی دیگر، لذت بردن از تماشای رابطه بین استاد و همایون است. نمی دانم شما هم به نگاه های رد و بدل شده بین این دو نفر، دقت کرده اید؟ همایون با نگاهی سپاسگزار و لبریز از شوق به پدرش چشم می دوزد و استاد با نگاهی از غرور و یا شاید احساس رضایت از رسیدن فرزند به آن جایگاهی که احتمالا آرزویش را داشته، نگاه همایون را پاسخ می دهد. نمی دانم من این حق را دارم که آرزو کنم، روزی اینگونه نگاهی بین من و فرزندانم رد و بدل شود یا نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

سوسول و فضول

سوسول و فضول یک بازیه که ویژه من و هستی و بردیاست بعضی وقت ها هم به درخواست هستی خانوم، بهار و باران، دختر عمه هاش هم شرکت می کنند که اسم اونا هم میشه: موسول و اشول. نحوه بازی هم بدین گونه است که: بابا داریوش  رو زمین و به قول معروف چهار کنده می شینه. بعد سوسول خانوم میشینه رو یه زانو و فضول آقا هم رو زانو دیگه. هر سه رو به مامان . بعد بابایی با صدای بلند و البته کمی تا قسمتی نکره، می خونه:

 یه سوسول دارم خیلی خوشگله - یه فضول دارم خیلی دم دله

اونا هم منتظرن که بابا در یک فرصت مناسب، قلقلک رو شروع کنه. بابا هم با تکنیک هایی بیست، اونا رو در وضعیتی نامشخص قرار می دهد و در فرصتی مناسب، شروع به قلقلک دادن می کند و در ضمن آواز هم می خواند. با شروع قلقلک، سوسول و فضول، سعی می کنند به طرف جایگاه همیشه مطمئن، یعنی آغوش مامان، فرار کنند و بابایی هم ضمن ادامه قلقلک، انها را تا پناهگاه، تعقیب می کند. اگه شیطنت بابا هم گل کنه، مامان هم از قلقلک ها بی نصیب نمی مونه. بماند که بعضی مواقع، به ویژه در قهر ها که بابایی می بینه مقصره و باید عقب نشینی کنه، بازی سوسول و فضول راه می افته تا قسمت آخر بازی صورت بگیره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

بردیا راستی

اینم آقا بردیاست. وروجک حقیقی. اگه کسی تونست وقتی بیداره،یک ثانیه، ساکن ببینش، از من جایزه بگیره. اینجا هم که وایساده عکس بگیره، دقت کنید داره لباشو می جوه. تنها کسی که می تونه حریف مامانش بشه و  به گریه اش بندازه، همین گل پسره!! به این هیکل ریزه میزش هم نیگاه نکنید. حرفاش از خودش خیلی سنگین تره!! اسم مستعارش هم فضول باباست. که به این ترتیب، هستی سوسول و بردیا فضول، دو چش بابان. این سوسول و فضول هم برای خودشون تاریخی دارن که در فرصتی مناسب، به نگارش می رسند. خلاصه، آقا بردیا، آمادگی تشریف می برن. تا دلتون هم بخواد، دوست داره: عسل، پوریا، نیلوفر، علی ... تا وقتی که بردیا خان به کوچه نره، این بچه ها ول و ویلونند، وقتی که رفت، ردیفشون می کنه و ارکستر سمفونیک جیغ و داد راه می اندازن. همسایه ها میگن وقتی، نیستش، کوچه ساکت و کوره! و ما هم موندیم که منظورشون اینه که بردیا بچه خوبیه و مایلند بچه هاشون، باهاش باشن یا اینکه اخطاریه می دن. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

هستی راستی

این هستی خانومه. هستی راستی. اسم و فامیلش به هم میان. نه؟ باباش خیلی دوسش داره. آخه می دونین چیه؟ هستی سوسول باباشه. تازگی هم دیگه احساس خانومی می کنه. امر و نهی هم میکنه. فیگورشو می بینید؟ اولِ احساس هنرپیشگیشه. فیلم هندی نیگاه نمی کنه ولی اگه نیگاه هم می کرد، فکر نکنم، فیگورش فرقی می کرد!!! کشته و مرده ماهانه! پسر همسایه رو می گم. خوشگل و خوش تیپ. خواب و خوراک براش نداره!! تو خواب هم ماهان ماهان می کنه. ذله شدیمه. درس و مشقشو ول کرده و چسبیده به ماهان. داد و بیدادای مامانشم کارساز نیست. خلاصه، من موندم که چه جوری فکر و خیال این پسره رو از سرش در کنم؟ تا حالا به جایی نرسیدم. البته خودمونیم. ماهانم ماهانه ها!!!! ۵/۱ سالشه. اولین کلمه ای هم که یاد گرفته اینه " هشی " خدا آخر و عاقبت من و هستی و ماهانو به خیر کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 2 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

دو چشم من

این دو، دو چشم من هستند. دوست دارم همیشه روشن باشند و تمام زیبائی هایی را که دیده ام، بهتر ببینند و زشتی هائی که می اندیشیدم، زیبایند را به درستی و به همان زشتی خود ببینند. دوست دارم، همانگونه که خود سرشار از مهر پدرم هستم آنان نیز، مرا به فرزندان خود، با عشق بشناسانند و مادر و پدر شدن را آرزو نمایند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  |