تبليغاتX
دو چشم من

دو چشم من

این دو، چشمهای من هستند. دوست دارم همیشه روشن باشند و تمام زیبائی هایی را که دیده ام، بهتر ببینند

مکالمه بابا بزرگ و بردیا

بردیا به بابا بزرگ : دو برره کجاست؟

بابا بزرگ : دو برره کیه ؟

بردیا : دائی ایمان با اون سبیلاشه. راستی از بامشاد خبری نیست؟

بابا بزرگ : بامشاد دیگه کیه؟!!!!

بردیا : دائی رضا چاقالو، از لیلون چه خبر؟

بابا بزرگ : لیلون؟

بردیا: منظورم مامان بزرگه

بابا بزرگ : حتما منم شیرفرهادم

بردیا : نه بابا؛ خرزو مالی

بابا بزرگ : چرا؟

بردیا: چون دلم برات تنگ شده ولی هیچوقت نمی بینمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

سلامی دوباره

دوستان من درود بر شما

مدتی بود که به دلیل مشغله کاری و سپس تعطیلات نوروزی، به این وبلاگ نرسیدم. ولی از امروز با خودم عهد کردم که روزانه، نوشته ای داشته باشم. لازم است از همه دوستانی که در این مدت محبت کرده و به این وبلاگ سرزدند و کامنتی گذاشتند؛ سپاسگزاری نمایم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

دو هوو!!!

هستی بزرگ شده و به قول مادرش یک هوو که روز به روز بزرگ تر میشه و در دلبری هاش حرفه ای تر. تا سر مامانشو شلوغ می بینه، تلفونو بر می داره و زنگ می زنه و قربون صدقه باباش می ره. وقت آمد و شد باباشو چک می کنه! آماده دم در می ایسته تا اولین نفری باشه که می پره تو بغل بابایی، دیروز متوجه شدم که به بردیا باج و خراج میده تا وقتی من می رسم هم خودش نیاد جلو، هم مامانشو مشغول کنه. در مقابل دعواهای مالی بین دو طرف همیشه درگیر خونه، طرفدار باباشه. وای به حال بابای بیچاره که کادوی تک بخره، تا صبح باید صدای های های گریه های دخترشو بشنوه و هی پاچه خواری کنه. بابایی باید وقت زیادی رو صرف شنیدن آنچه که در امروز گذشت، هستی خانوم بکنه. نکات جالب و با حال یک دختر ۱۰-۱۱ ساله رو که می دونید؟ هی باید متعجب شوم و سوال از خودم در وکنم. اسم تک تک همکلاسی ها و آبا و اجداد و همسایه همکلاسیهاشو از حفظم. بماند که اون یکی هوو هم دردسر های این یکی هوو را کمابیش در چرخه تولید دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

فردای بابا

امشب که داشتم وب لاگ بابای فردا رو می خوندم، به یاد تولد هستی و بردیا افتادم. اگه این وب لاگو بخونید، حال و روز تمام باباهای فردا و دیروز و امروزو حس می کنید. حال و روز تمام باباهایی که با بیم و امید، منتظر دیدن فرزندانشون هستند. حال و روز باباهایی که منتظر دیدن سلامتی همسرانشان هستند. حال و روز باباهایی که فرزندان سالم و دوست داشتنی خود را در آغوش همسر خندان خود می بیند. امیدوارم که همه باباهای فردا به فردا برسند و همه فرداهای بابا، دلنشین و پرنشاط باشند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

زندگی

اول دی ماه تعمیرات اساسی واحد BD/SR پتروشیمی بندر امام شروع می شود و ما هم قرارداد ساخت مخازن آن را داریم که روزی 16 ساعت کارگاه ساخت ما فعال است و در این گیر و دار فرصت زیادی برای با بچه ها بودن را ندارم. بماند ساعت 9 شب که به خانه برمی گردم ، سر راه باید ساندویچ مورد علاقه بردیا را بخرم و به محض رسیدن هم باید تکالیف فوق برنامه ام رو، ببخشید تکالیف هستی را انجام دهم. از بزرگ کردن نقشه استان های ایران با مراکز فنی و صنعتی گرفته تا شعارهای بهداشتی هفته. زندگیه دیگه، کاریش نمیشه کرد. فردا هم جشن قرآن مهد آقا بردیاست. دو پاش رو کرده تو یه کفش که فردا باید به مهد بیایی. البته دلیل اصلی را فکر نکنید حضور بابائیه!!! بلکه چون این آقا عادت داره بعضی از لباساشو حتما مثل من و همراه من بپوشه که یکی از اونا هم کت و شلوارشه، بنده هم باید فردا کت و شلوار پوشیده و همراش به مهد برم تا او هم کت و شلوارش رو بپوشه!!!!!
راستی، هستی هم ممنوع القلم شده!! خانم پهلوانی پیام داده که چون این وبلاگ داری خانم باعث پخش و پلا شدن هوش و حواسش شده، تا اطلاع ثانی حق سرک کشیدن به اینترنت را ندارد. یکی دو روز هست که هستی مثل نفر اول کنکور، مشغول جزوه خوانی و حل مسئله و .... هست. خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

زن خونه

بردیا : مامان گشنمه

مامان : داریوش، دستم گیره، براش غذا بکش

من : چشم قربان و به طرف آشپزخونه جاری می شوم.

بردیا : مامان این یعنی چه؟ مگه بابا زن خونه ست؟؟؟!!!

من :

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

فرشته مهربان

مامان : بردیا زود صبحانه بخور و آماده شو بری مهد

بردیا : مامان

مامان : بله عزیز دلم

بردیا : من خواب فرشته مهربونو دیدم

مامان : الهی من فدای این پسر گلم که فرشته مهربونو تو خواب دیده، بشم. خوش تیپ من فرشته مهربون چیزی هم بهت گفت؟

بردیا : آره

مامان : چی گفت؟

بردیا : گفت: اگه امروز بری مهد، ناخوش میشی حالت بهم می خوره

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 6 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

کم شدن شر هستی

اگه خدا بخواد، شر هستی از سر ما کم شد. یک فقره وبلاگ براش راه انداختیم و فرستادیمیش اونجا. کم کم داشت صاحب این وبلاگ کهنه ما می شد. چقدر هم از خودش تمجید و تعریف در وکرده. به امید کم شدن شرش و رفتن خونه شوهرش تا اینقده مثل پلیس مامور کنترل من و مامانش نباشه. راستی آدرس وبلاگ هستی: hasti-rasti.blogfa.com

محض رضای خدا به وبلاگش سر زده و نظر بدین و گر نه دوباره سر و کله اش پیدا میشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  | 

اینهم مطلبی از بردیا

بردیاتک/.جچگحخ۰ حمنهخهنه دوبطسشصض۲بردیامکحننتتتلف۵۴۳ ۲۱
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 9 بعد از ظهر  توسط داریوش راستی  |